تبليغاتX
رفاقت

رفاقت

سلام بهونه قشنگ من برای زندگی

آره باز منم همون دیوونه ی همیشگی

فدای مهربونیات چه میکنی با سرنوشت

دلم برات تنگ شده بود این نامه رو واست نوشت

حال من رو اگه بخوای رنگ گلای قالیه

 جای نگاهت بد جوری تو صحن چشمام خالیه

ابرا همه پیش منن اینجا هوا پر از غمه

از غصه هام هر چی بگم جون خودت بازم کمه

دیشب دلم گرفته بود رفتم کنار آسمون

فریاد زدم یا تو بیا یا من و پیشت برسون

فدای تو! نمی دونی بی تو چه دردی کشیدم

حقیقت رو واست بگم به آخر خط رسیدم

رفتی و من تنها شدم با غصه های زندگی

قسمت تو سفر شد و قسمت من آوارگی

نمی دونی چه قدر دلم تنگه برای دیدنت

برای مهربونیات نوازشات بوسیدنت

به خاطرت مونده یکی همیشه چشم به راهته

 یه قلب تنها و کبود هلاک یه نگاهته

من می دونم همین روزا عشق من از یادت میره

بعدش خبر میدن بیا که داره دوستت میمیره

روزات بلنده یا کوتاه دوست شدی اونجا با کسی

بیشتر از این من و نذار تو غصه و دلواپسی

یه وقت من و گم نکنی تو دود اون شهر غریب

 یه سرزمین غربته با صدتا نیرنگ و فریب

فدای تو یه وقت شبا بی خوابی خستت نکنه

غم غریبی عزیزم زرد و شکستت نکنه

چادر شب لطیف تو از روت شبا پس نزنی

تنگ بلور آب تو یه وقت ناغافل نشکنی

اگه واست زحمتی نیست بر سر عهد مون بمون

منم تو رو سپردم دست خدای مهربون

راستی دیروز بارون اومد من و خیالت تر شدیم

رفتیم تو قلب آسمون با ابرا همسفر شدیم

از وقتی رفتی آسمونمون پر کبوتره

زخم دلم خوب نشده از وقتی رفتی بد تره

غصه نخور تا تو بیای حال منم این جوریه

سرفه های مکررم مال هوای دوریه

گلدون شمعدونی مونم عجیب واست دلواپسه

 مثه یه بچه که بار اوله میره مدرسه

تو از خودت برام بگو بدون من خوش میگذره ؟

دلت می خواد می اومدم یا تنها رفتی بهتره

از وقتی رفتی تو چشام فقط شده کاسه خون

همش یه چشمم به دره چشم دیگم به آسمون

یادت می آد گریه هامو ریختم کنار پنجره

داد کشیدم تو رو خدا نامه بده یادت نره

یادت میآد خندیدی و گفتی حالا بذار برم

تو رفتی و من تا حالا کنار در منتظرم

امروز دیدم دیگه داری من رو فراموش می کنی

فانوس آرزوهامونو داری خاموش میکنی

گفتم واست نامه بدم نگی عجب چه بی وفاست

با این که من خوب می دونم جواب نامه با خداست

عکسای نازنین تو با چند تا گل کنارمه

یه بغض کهنه چند روزه دائم در انتظارمه

تنها دلیل زندگی با یه غمی دوست دارم

داغ دلم تازه میشه اسمت و وقتی می آرم

وقتی تو نیستی چه کنم با این دل بهونه گیر

مگه نگفتم چشمات رو از چشم من هیچ وقت نگیر

حرف منو به دل نگیر همش مال غریبیه

تو رفتی و من غریب شدم چه دنیای عجیبیه

زودتر بیا بدون تو اینجا واسم جهنمه

دیوار خونمون پر از سایه ی غصه و غمه

تحملی که تو دادی دیگه داره تموم میشه

مگه نگفتی همه جا ماله منی تا همیشه

دلم واست شور می زنه این دل و بی خبر نذار

تو رو خدا با خوبیات رو هیچ دلی اثر نذار

فکر نکنی از راه دور دارم سفارش میکنم

به جون تو فقط دارم یه قدری خواهش میکنم

اگه بخوام برات بگم شاید بشه صد تا کتاب

که هر صفحه ش قصه چند تا درده و چند تا عذاب

می گم شبا ستاره ها تا می تونن دعات کنن

نورشونو بدرقه پکی خنده هات کنن

 

نوشته شده توسط نگار در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 ساعت 11:50 | لینک ثابت |

خدا جون ازت یه سوال دارم سوالی که خیلی وقته من و به خودش مشغول کرده عشق چیه ؟ چرا عاشق میشم ؟ چرا عشقامون نا فرجامه؟ هرکی عاشق میشه و به هم می ریزه حتی اگه تو قصه ها  باشه  فرهاد عاشق شیرین  میشه و بخاطر اون کوه رو می کنه  و بعد  هم بخاطر خبر دروغ مرگ معشوقش دق می کنه و میمیره مجنون عاشق لیلی میشه و میشه مجنون قصه ها و هیچ وقت به لیلی نمیرسه چرا همیشه  عشق و دیوونگی با همه؟ چرا ادم در کنار عشق غم و انتظار رو هم تجربه می کنه؟ چرا همیشه باید در شوق دیدن معشوق به سر ببره ؟چرا همیشه باید فقط با فکر وصال شب رو به صبح و صبح را به شب برسونه ؟چرا نباید عشقو که زیبا ترین و  شیرین ترین   حس دنیاست  به قشنگترین صورت  دنیا حس  کنیم و همیشه  از عاشق شدن و عاشق بودن گریزان باشیم؟        

نوشته شده توسط نگار در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 ساعت 17:27 | لینک ثابت |

چقدر شكسته شدي

تاشده ي كدام نگاهي

سالهاست كه نديدمت

             نه

به روزهم نمي كشد

  غيرتي ميشم

از ستاره سهيل بالا ميرم

فتح نكرده رو فتح ميكنم

خيال ثانيه هارواز دويدن فرارميدهم

                   نه

تقصير زمان نبود

افتاب رو،زمين رو،اسمان رو دار زدم با نگاهم

                   نه

اينها نبود

پس چه؟؟؟

دلت رو قرض دادي به ماه

يا عروس زمستون شدي

         ها

نيمه دومت پيدا شده

ما كه همونيم بقچه ات رو وا نكرده بستي؟

ذوب شده كدام نگاه بي پرسشي

وقول ميدم عكس فاصله هامان را در موزه خواهي ديد

محكوميت نگاهم را در دادگاه سادگي 

خنده هايم را كف خواهي پوشيد

تولد گريه هايم را جشن خواهي گرفت

خنده هايتان بزرگ ميشود با دعاي من

من

ميرم

              خيلي وقته خستم . . .

 

 

 

 

نوشته شده توسط نگار در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 ساعت 13:57 | لینک ثابت |

-: الو! سلام

-: سلام عليكم! بفرماييد

-: ببخشيد با خدا كار داشتم، مي خواستم با خودشون صحبت كنم

-: خودم هستم، باز چي شده بنده من؟

-: اِ… چه حافظه اي ماشا الله. چه زود منو شناختيد

-: من هيچ كس و فراموش نميكنم. هيچكس

-: ببخشيد خدا جونم! كارم يه خورده طول مي كشه وقت دارين؟

-: بگو! همه حرفات رو مي شنوم

-: خدا جونم؟!

-: بگو جانم!

-: يه خواهش دارم

-: بگو عزيزم

-: ببين خدا! مي دوني! مي خوام بدونم وقتي باهات حرف مي زنم و

 درد دل مي كنم صدامو مي شنوي يا نه

اصلا مي خوام هر وقت دعا مي كنم، دعامو بشنوي. به حرفم گوش بدي

مي دوني! همينكه بدونم يكي حرفم رو مي شنوه برام كافيه

-: من كه بارها گفتم ادعوني استجب لكم

تو هر دفعه منو صدا كني جوابت رو ميدم

هر موقع منو صدا كني ميام و پاي درد دلت مي شينم و باهات حرف مي زنم.

 اما وقتي اينقدر اين گوش تو هر صدايي و هر سخني رو شنيده و سنگين شده

 كه صداي منو نمي شنوه، تقصير من نيست

-: واقعا حرفام رو مي شنوي؟!

-: واقعا حرفات رو مي شنوم

-: ببين خدا ! تو از همه چيز با خبري. همه چيز رو مي دوني، مگه نه؟

-: بله!

-: از حاجتم، از نامه نا نوشتم، از حرف نگفتم، از وضع دنيام، از آخرتم، از ظاهرم،

از چيزي كه تو دل دارم، … از همش خبر داري؟

-: آره همش رو مي دونم

-: هق هق گريه هام رو مي بيني؟

وقتي از بيچارگي و درموندگيم پيشت شكايت مي كنم، حرفام رو مي شنوي؟

وقتي از همه جا درمونده مي شم و طرف تو ميام، مي فهمي كه ميام؟

صداي در زدنام رو مي شنوي؟

-: بله بنده ام. مي بينم. مي شنوم. مي فهمم. مگه نشنيدي ان الله بصير بالعباد.

 مگه نشنيدي ان الله سميع الدعاء

-: مي دونم. اما من…

-: هر جا كه بري بازم بنده مني. اما از بس كه باور نمي كني كه همشو مي بينم و

 مي شنوم اينقدر دل منو مي شكوني

-: الهي بميرم!

-: بارها شده گفتم نرو. نفهميدي. رفتي. هي دنبالت اومدم.

 به ملائك گفتم مبادا چيزي بنويسينا صبر كنيد تا لحظه اخر. بر مي گرده.

نگار اون عمل رو انجام نمي ده. نگار اون حرف رو نمي زنه.نگار اون

هر چي ملائك گفتن بار الها! اين بنده سابقه داره. دفعه اولش

 نيست. اما گفتم: نه شايد اين دفعه عوض شده باشه. صبر كنيد.

 چيزي ننويسيد و اونا هم با من منتظر نشستن تا ببينن تو عوض شدي

هي صدات زدم. گفتم: نگار نرو. اما تو رفتي. گفتم:نگارنزن.

 اما تو زدي. گفتم: نگار نكن. اما تو كردي.

اخر سر منو پيش ملائك سر افكنده كردي. ملائك گفتن: بار الها!

بازم نگار عوض نشد

-: شرمنده ام

-: هر دفعه همين حرف رو مي زني. هر دفعه هم مي بخشمت.

هر دفعه هم به روم سيلي مي زني

-: شرمندتم. با وجود همه محبتي كه بهم داري سرم زيره.

با اينكه خيلي بدم اما تو خيلي خوبي

به جون خودم مي دونم كه اگه يكي از اين نعمتهايي رو كه بهم دادي بخاطر اين

همه كفر و ناشكرياييكه مي كنم ازم بگيري، كسي نميتونه اون رو دوباره بهم بده

به جون خودم مي دونم اگر عزتي رو كه تو چشم مردم بهم دادي و خوب مي دونم

 كه لايق اين عزت نيستم،

اگه ثانيه اي از من بگيري تو همون يك ثانيه كسي ديگه حاضر نيست بهم نگاه كنه.

 چه برسه به اينكه من رو به عنوان دوست، همراز و حتي فرزند قبول كنه

اگه بگيري كي مي تونه اون عزت رو به من بر گردونه؟! مي دونم كه جز خودت هيچ كس

خدا جونم! از روز برام روشن تره كه جز تو پناهي ندارم. هر جا برم، به هر راهي برم،

 به هر جا و مقامي برسم.

باز اخر راه كه رسيدم و دستم رو خالي ديدم تو رو صدا مي كنم خيلي مي ترسم

 يه روزي پيمونه گناه من سر بره و خشمت بگيره خيلي مي ترسم كه بگي به

 اين بنده هر چي فرصت دادم آدم نشدهخيلي مي ترسم از لحظه اي كه بخواي

 از من رو برگردوني

خدا جونم! مي دونم اينقدر نافرماني و سركشي كردم كه لياقت مهر تو رو ندارم

اما

اما بخشش صفتيه كه فقط در خور شان و مقام توست

-: دلمو مي شكني. غم رو دلم مياري. غصه دارم مي كني. بعد مي گي غلط كردم؟!

مي دوني! هر بار كه مياي دلم نمياد دست رد تو سينت بزارم؟!

چشماي اشك بارونت رو كه مي بينم از خودم خجالت مي كشم كه در رو بروت باز نكنم.

هر دفعه با روي گشاده در رو باز مي كنم و به استقبالت ميام به اميد اينكه ايندفعه،

ديگه رو درست مي شي

اما تو مياي نمك مي خوري و نمك دون مي شكني

 

-: مي دونم كه با مدبر قرار دادن نفسم به خودم ستم كردم. اما خدايا! واي بر من

 اگر تو مرا نيامرزي.

خدايا! تو زندگيم اين همه به من نيكي كردي من چطور مي تونم باور كنم كه لحظه

 مرگ منو تنها بذاري و خوبي خودت رو از من دريغ كني

 

الهي اعتذاري اليك اعتذار من لم يستغن عن قبول عذره

فاقبل عذري يا اكرم من اعتذر اليه المسيئون

الهي لاترد حاجتي

و لا تخيب طمعي

و لا تقطع منك رجايي و املي

برگرفته از (منتظران مهدی)

نوشته شده توسط نگار در جمعه دهم خرداد 1387 ساعت 16:22 | لینک ثابت |

سلام

 

بچه ها حداقل ۱۱ خرداد برام نظر بزارین  منتظرم

نوشته شده توسط نگار در پنجشنبه نهم خرداد 1387 ساعت 11:8 | لینک ثابت |

زندگی به من آموخت که چگونه اشک بریزم، ولی اشک به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم
تو به من آموختی که چگونه دوستت بدارم. اما به من نیاموختی که چگونه فراموشت کنم.
نوشته شده توسط نگار در جمعه سوم خرداد 1387 ساعت 16:49 | لینک ثابت |

باز برگشتم از سفر تنهایی  ..... باز می نویسم تا رد پای لحظاتم  در زمین نرم ذهن تو هک شود

 

...... و صدبارو صدها بار می نویسم

 

خیلی دوست دارم

 

خیلی دوست دارم

 

خیلی دوست دارم

 

خیلی دوست دارم

 

خیلی دوست دارم

 

خیلی دوست دارم

 

خیلی دوست دارم

 

.......

.....

...

..

 
 
 
 
 
 
نوشته شده توسط نگار در جمعه سوم خرداد 1387 ساعت 16:38 | لینک ثابت |

سلام دوستان پرسپولیسی

                              

 

                      قهرمانی مبارک

     

نوشته شده توسط نگار در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 19:51 | لینک ثابت |

نمیگمبرای تو من بهترینم http://i3.tinypic.com/505jebo.gif

 http://i3.tinypic.com/505jebo.gifنمیگم که ثروت دنیا رو دارم 

 نمیگم که قدرت خدا رو دارم http://i3.tinypic.com/505jebo.gif 

http://i3.tinypic.com/505jebo.gifنمیگم که خورشید و ماه برات میارم

نمیگم که ستاره تو شبات میارم http://i3.tinypic.com/505jebo.gif 

http://i3.tinypic.com/505jebo.gifنمیگم که قصری از طلا می سازم

نمیگم که پلی از لاله ها می سازم http://i3.tinypic.com/505jebo.gif 

http://i3.tinypic.com/505jebo.gifنمیگم با بودنم غم دیگه مرده 

نمیگم خدا تو رو به من سپرده http://i3.tinypic.com/505jebo.gif

http://i4.tinypic.com/62ig1h4.gifhttp://i9.tinypic.com/542kah5.gif       http://i4.tinypic.com/62ig1h4.gif

http://i3.tinypic.com/505jebo.gifمن میگم معنی عشق من تو هستی

من میگم تنها امید من تو هستی http://i3.tinypic.com/505jebo.gif 

http://i3.tinypic.com/505jebo.gifمن میگم یه قلب پاک و ساده دارم

من میگم برای تو هر چی که دارم http://i3.tinypic.com/505jebo.gif 

http://i3.tinypic.com/505jebo.gifمن میگم مهر و وفا برات میارم

من میگم تا جون دارم برات می سازم http://i3.tinypic.com/505jebo.gif

http://i3.tinypic.com/505jebo.gifمن میگم با جون و دل برات می سازم

من میگم غم اگه داری با تو هستمhttp://i3.tinypic.com/505jebo.gif 

http://i3.tinypic.com/505jebo.gifمن میگم تنها با عشقت زنده هستم

 

نوشته شده توسط نگار در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 14:58 | لینک ثابت |

مادر من فقط یك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت یك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره خیلی خجالت كشیدم . آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟ به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم وفورا از اونجا دور شدم روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت ایی یی یی .. مامان تو فقط یك چشم داره فقط دلم میخواستم یك جوری خودم رو گم و گور كنم . كاش زمین دهن وا میكرد و منو .. كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد... روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو بخندونی و خوشحال كنی چرا نمیمیری ؟ اون هیچ جوابی نداد.... حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم ، چون خیلی عصبانی بودم . احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداسته باشم سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی... از زندگی ، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا ، اونم بی خبر سرش داد زدم ": چطور جرات كردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!" گم شو از اینجا! همین حالا اون به آرامی جواب داد : " اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد . یك روز یك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شركت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم . بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی كنجكاوی . همسایه ها گفتن كه اون مرده ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه بدن به من ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ، خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تورو ببینم وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی تو یه تصادف یك چشمت رو از دست دادی به عنوان یك مادر نمییتونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم بنابراین مال خودم رو دادم به تو برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه با همه عشق و علاقه من به تو مادرت

نوشته شده توسط نگار در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 ساعت 13:36 | لینک ثابت |


 

زیر سایبان ایستاد. خیابان را نگاه کرد که درآن تند باد باران، زمین و آسمان خیس بود وسیاه. به صدای ترمز ماشین، سگی بی هوا درعرض خیابان دوید تا رسید به پیاده رو. ایستاد. درحالیکه به تندی نفس میزد چشم دوخت به تماشای عده ای که در وسط خیابان روی سکوی عابران، منتظر سبز شدن چراغ عابر پیاده بودند. چراغ سبز شد. حیوان، با دیدن پیرزن آرامش خود را باز یافت. زن باعجله دوید طرفش. به زحمت خم شد، دستی به سر وصورت خیس حیوان کشید. سگ را بغل کرد وبوسید و بعد به دلجویی و ملامتش پرداخت. سگ، اما، تنِ ترسیده و کوچک خود را تکاند و آرام آرام درآغوش گرم خانم فرو میرفت که وارد رستوران شدند. و پشت سرش فرهاد که از پشتِ دود و بخار، مستانه را دید، در گوشه ای پشت میز، سر گرم مطالعه بود با فنجان قهوه ای نیم خور روی میزش .
چتر خیس را به دیوارتکیه داد . قبل ازسلام مستانه را بوسید و کنارش نشست. مستانه کتاب را بست. باقی قهوه را سرکشید. گربه ای سیاه توی قفس کنار دختر جوانی در خواب بود. فرهاد نگاهش را دنبال میکرد. گفت
چه خوب! راحت ولو شده تو حانۀ خودش !
مستانه بی حوصله پاسخ داد
نه درد غربت و تبعید را دارد نه گرفتاری همافیس را!
چشمانش پر شده بود.
مستانه، لحظاتی درانتظار ماند. انتظار داشت مثل گذشته ها، که نم اشک ش را میگرفت و نوازشش میکرد. چه شده؟ ناگهان از بی خبر آمدنش نگران شد!
فرهاد پرسید خبری شده ؟
اِی ، رفته بودم همافیس ردم کردند!
چرا؟
- چه میدونم. گفتند که شرایط ماندن و اقامت دراین کشور را نداری!
- همین؟
- پس چی؟ میخواستی در روزنامه ها یا رادیو تلویزیونها اعلام کنند؟
- شاید اون مطمئن تره!
- باز که داری طعنه میزنی؟
- نه ... ... همین جوری گفتم. و خندید !
- سه سال است که این حرفها را میزنی! و من، من همیشه در دلهره و اضطراب اخراج ... باشه !
گارسن درکنار زن زیبایی بالبخند نزدیک شدند. مستانه نگاهشان کرد. گارسن معرفی ش کرد. گفت: خواهرم نگار!
نگار؟
بلی تعجبی داره ؟
نه! چه اسم زیبا و خاطره انگیزی ست! عشق کوراوغلی بود!
- زمان دانشجویی دراستانبول وانکارا، درایرای کوراوغلی بازی میکردم .
- راستی ؟ چه خوب! شاهکار بزرگ حاجی بیگوف .
نگار متوجه فرهاد شد، که با نگاهِ ناراحت، صحبت های آن دو را تعقیب میکرد
و پرسید میتونم بنشینم .
- حتما . و فرهاد را به عنوان دوستِ دانشجو معرفی کرد.
گارسن دورشد. لحظاتی بعد با 3 فنجان قهوه و مقداری کیک برگشت . گذاشت روی میز وایستاد. با اشاره چیزی به ترکی به خواهرش گفت. بعد نگاه تیزی به فرهاد چشمک زد. فرهاد با لبخندی تلخ فنجان قهوه را کشید طرف خودش.
نگار به برادرش گفت: خودت هم بنشین. گارسن در کنار آنها نشست.
نگاربا لبخندی روبه مستانه گفت من پس فردا برمیگردم آنکارا. نادر اما میدونین که نمیتونه. او حق ورود به وطنش را نداره!
و جعبۀ کوچکی را ازکیفش بیرون آورد و گذاشت روی میز.
مستانه گفت میدونم. همه را به من گفته. ما هر دو همدل وهمدردیم!
گارسن جعبه را گشود. حلقۀ طلائی را توی انگشت مستانه کرد. اول دست ها و سپس روی مستانه را بوسید .
مستانه که زیرچشمی فرهاد را زیرنظرداشت و هر لحظه در انتظار واکنش او بود، در کمال شگفتی دید که جعبۀ سرخ رنگی در پوشش مخملی را داد به مستانه و گفت: عروس خانم این هم از طرف شما برای داماد. مبارکتان باد.
کلامش سرد بود. بوی بغض و حسد داشت!
مستانه، ناباورانه، غرق حیرت از بردباری فرهاد، حلقۀ نامزدی را در انگشت نادر کرد. و بعد، دست در دست هم، همدیگر را بوسیدند.
صدای موزیک بلند شد. چند دختر و پسر که هریک شمعی روشن در دست داشتند دور میزحلقۀ زدند، مادام فلور صاحب رستوران، با سینی کیک وقهوه، نامزدی آن دو را اعلام کرد و شادباش گفت .
فرهاد، درمیان هلهلۀ شادی حضار، بی خبر از در رستوران بیرون رفت. تلخ بود و اخمو. درحاشیۀ پیاده رو زیرباران تند شبِ سیاه، به راه افتاد. تا، در اولین میخانه فرو رفت .


نوشته شده توسط نگار در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 ساعت 23:8 | لینک ثابت |

 

 

***...کاشکی صدای قلبت نبود صدای قلبم...***

 

نوشته شده توسط نگار در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 ساعت 20:38 | لینک ثابت |

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست میدارم. تو را بخاطر همه روزگارانی که نمیزیسته ام دوست میدارم. برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب میشود و بخاطر نخستین گناه تو را بخاطر دوست داشتن دوست دارم تو را به جای همه کسانی که دوستت نمیدارند دوست میدارم.
نوشته شده توسط نگار در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 12:4 | لینک ثابت |

هنگام سحر، خروسی بالای درخت شروع به خواندن کرد و روباهی که از آن حوالی می گذشت به او نزدیک شد.
روباه گفت: تو که به این خوبی اذان می گویی، بیا پایین ب هم به جماعت نماز بخوانیم.
خروس گفت: من فقط مؤذن هستم و پیشنماز پای درخت خوابیده و به شیری که آنجا خوابیده بود، اشاره کرد.
شیر به غرش آمد و روباه پا به فرار گذاشت.
خروس گفت مگر نمی خواستی نماز بخوانیم؟ پس کجا می روی؟
روباه پاسخ داد: می روم تجدید وضو می کنم و برمی گردم!
*********************************************
قاضی دادگاه، آدم شیادی که مال مردم را بالا می کشید محکوم کرد که روی الاغ سوار کنند و در همه جای شهر بگردانند و جار بزنند که او آدم کلاشی است و کسی به او پول ندهد.
در پایان روز صاحب الاغ از او کرایه خواست.
یارو با پوزخند گفت: مرد حسابی! خودت از صبح تا حالا داری فریاد می زنی که من پول مردم را بالا می کشم، حالا با چه امیدی از بنده کرایه الاغت را مطالبه می کنی؟!
*********************************************
شخصی که خیلی ادعای پهلوانی می کرد رفته بود خون بده. وقتی کیسه خون را آوردند که خونش را بگیرند.
به پرستار گفت: آبجی! کیسه چیه؟ لوله بیار که به همه خون برسه.
ولی بعد از اینکه یک کیسه خون داد از حال رفت و 4 تا کیسه خون بهش زدند تا به هوش بیاد.
وقتی به هوش آمد، بدون اینکه به روی خودش بیاره به پرستار گفت: دیگه کسی خون نمیخواد؟!
*********************************************
می گویند یک روز جرج بوش با لباس غواصی به عمق 200 متری اقیانوس رفته بود.
یک کوسه به طرفش آمد و از او پرسید: ببخشید! شما آقای بوش رئیس جمهور آمریکا هستید؟
بوش با تعجب پاسخ داد: آره، ولی تو از کجا مرا شناختی؟
کوسه خندید و گفت: آخه دیدم به جای کپسول اکسیژن، کپسول آتش نشانی به پشتت بسته ای!!
*********************************************
به شخصی گفتند: زود باش زود باش جشن عروسی شروع شده.
گفت: به من چه؟
به او گفتند: عروسی پسر خودت است.
طرف به یارو گفت: پس به تو چه؟!
*********************************************
دو تا آفریقایی با یه نفر سومی وسط بیایون بودن در همین حال و هوا بودن که یدفعه آفریقایی یه چراغ جادو پیدا می کنه.
بعد غوله می یاد بیرون و به آفرقایی میگه یه آرزو کن.
آفریقایی میگه: منو سفید کن.
تا اینو میگه سومی میزنه زیر خنده آفریقایی میگه: چیه برای چی میخندی؟
سومی گفت: همینجوری.
بعد غوله به آفریقایی دومیه گفت: تو چی می خوای؟
آفریقایی گفت: منم سفید کن .
دوباره سومی میزنه زیر خنده .
آفریقایی گفت برای چی میخندی؟
سومی باز گفت: همینجوری.
نوبت سومی میشه. غوله ازش می پرسه: تو چی می خوای .
سومی میگه: این دوتا رو سیاه کن.
*********************************************
یه روز یکی می خواسته سوار آسانسور بشه میبینه اونجا نوشته: ظرفیت 12 نفر.
میگه: ای وای خدا! حالا اون 11 نفر رو از کجا بیارم!؟
*********************************************
یارو به شاگردش میگه: قربون دستت، برو عقب ماشین ببین چراغ راهنما ماشین کار میکنه یا نه.
شاگرد میره عقب ماشین، میگه: کار میکنه، کار نَمیکنه، کار میکنه، کار نَمیکنه...!
*********************************************
مسافر به مدیر هتل: "آقا اتاق من پر از مگس است!"
مدیر هتل:"نگران نباشید یک ساعت دیگر وقت ناهار است همه ی آنها به رستوران هتل می آیند."
*********************************************
گدا: آقا تو رو خدا به من هزار تومن بدین برم ناهار بخورم.
یارو: پول نمیدم، ولی بیا بریم برات یه پرس غذا بگیرم.
گدا: نه نخواستم، امروز واسه هزار تومن تا حالا شیش بار ناهار خوردم!
*********************************************
معلم تاریخ: آهای… تو که با اون قد بلندت ته کلاس وایسادی و بر و بر منو نگاه میکنی بگو ببینم اسکندر مقدونی کی بود؟
طرف: نمیدونم.
معلم تاریخ: کی ناصرالدین شاه را کشت؟
طرف: نمیدونم.
معلم تاریخ: پس تو با این وضعت چطوری میخوای امتحان تاریخ بدی؟
طرف: من که نمیخوام امتحان بدم من اومدم بخاری کلاس را تعمیر کنم.
*********************************************
یه دهاتیه پا میشه میاد تهرون میره سوار تاکسی میشه میگه در بست. راننده هم قبول میکنه.
وقتی میاد پیاده شه یه ده تومنی میزاره کف دست راننده و میره.
راننده داد میزنه: آقا…بقیه ش؟؟؟
دهاتیه میگه: بقیه ش مال خودت!!!
*********************************************
یارو تو جبهه پشت ضد هوایی بوده میزنه یه هواپیما رو میندازه. خلبانه با چتر نجات میپره بیرون، یارو میگه: بچه ها در رین صاحابش اومد!
*********************************************
وسط شهر یه چاهی بوده، ‌هی ملت می‌افتادن توش، ‌زخم و می‌شدن. میان تو شهرداری یک جلسه برگذار می‌کنن که واسه این مشکل یک راه حلی پیدا کنن.
یکی از مهندسا پا میشه میگه: یافتم! ما یک آمبولانس می‌گذاریم بغل این چاه، ‌هرکی افتاد توش رو سریع ببره بیمارستان. ملت همه هورا می‌کشن..آفرین!
یک مهندس دیگه پا میشه میگه: الحق که همتون نفهمید!‌ آخه اینم شد راه حل؟! ملت میگن، خوب تو میگی چی‌کار کنیم؟ یارو میگه: بابا تا اون آمبولانس طرف رو برسونه بیمارستان، که بدبخت جون داده ما باید یک بیمارستان کنار این چاه بسازیم، که همه بهش سریع دسترسی داشته باشن! ملت دیگه خیلی سر حال می شن، کف می‌زنن سوت می‌کشن، که ایول بابا تو چه مخی داری!‌
یهو یه مهندس دیگه پا میشه میگه: الحق هرچی بهمون میگن، حقمونه! آخه این شد راه حل؟! این همه خرج کنیم یک بیمارستان بسازیم کنار چاه که چی بشه؟ مردم تعجب می‌کنن،‌ میگن: خوب تو میگی چیکار کنیم؟ یارو میگه: بابا این که واضحه، ما این چاهو پر می‌کنیم، میریم نزدیک همه بیمارستانها یک چاههای زیادی حفر می کنیم!
*********************************************
روزی ملا به در خانه ی همسایه رفت و از او درخواست یک دیگ را نمود. همسایه ظرف را داد.
بعد از چند روز بعد ملا دیگ را به همراه یک دیگچه آورد.
همسایه با تعجب پرسید که دیگچه دیگر چیست؟
ملا پاسخ داد که دیگ یک دیگچه زایید و همسایه با خوشحالی پذیرفت.
چند روز بعد دوباره ملا دیگ را درخواست کرد همسایه به امید زاییدن دیگ، دیگ را به او داد و مدتی گذشت و ملا دیگ را نیاورد.
همسایه برای دریافت دیگ خود را به در خانه ی ملا رسانید و دیگ خود را درخواست کرد.
اما ملا با گریه پاسخ داد که دیگ مُرد.
همسایه با تعجب پرسید مگر دیگ می میرد؟
ملا گفت: این بار هم مانند بار قبل دیگ در حال زاییدن بود که سر زا مرد!!!!!!
*********************************************
یک روز یکی دو تا دزد می گیره زنگ می زنه به 220
*********************************************
یارو میگه: خوب آخه اگه سوسکها رو بگیریم که همونجا درجا می‌کشیمشون.
غضنفر میره تو فکر، بعد یک مدت میگه: آره خوب، ازون راهم میشه !! غضنفر داروخونه داشته، یک روز جلو در مغازه بزرگ مینویسه: سوسک کش جدید رسید.
بعد یک مدت یکی میاد تو داروخونه میگه: ببخشید، جریان این سوسک‌ کش جدید چیه! این خونه ما رو سوسک گرفته!
غضنفر میگه: این دارو خیلی جدیده و بازدهیش هم تضمینیه شما این دارو رو میریزید تو یک قطره چکون، بعد کشیک میکشید تا سوسکها رو بگیرید هر سوسک رو که گرفتید، در روز سه نوبت (صبح و ظهر و شب) تو هر چشمش دو قطره ازین دارو میچکونید، بعد از یک مدت سوسکها کور میشن و خودشون از گشنگی میمیرن .

*********************************************
یکی: راستی راستی این دفعه رفتم تست بازیگری دادم و قبول شدم میگین چجوری . بخونین.
کارگردان گفت:نقشش خیلی کوتاهه ها فقط همین صحنه.
گفتم:عیبی نداره!
گفت:پول نمیدیما!
گفتم:عیبی نداره!
گفتم:دیالوگ چی؟
گفت: خودتو نشون نمیدیم!
تو میری پشت یه دیوار بعد یک گلدون میوفته اونور و تو میگی:آخ.
گفتم: بلند بگم.
گفت:مهم نیست صدات هم بعدآ دوبله میشه!!!
*********************************************
آمریکاییه داشته تو رودخونه غرق میشده،‌ هی داد میزده: help me, hellllp!
یکی از اونجا رد میشده میگه:‌ احمق جون اگه جای کلاس زبان کلاس شنا رفته بودی الان غرق نمیشدی.
*********************************************
شخصی به حمام رفت بدون اینکه موهایش را خیس کند به آن شامپو زد.
از او پرسیدند چرا این کار را کردی؟
جواب داد آخه رو شامپو نوشته شده بود برای موهای خشک.
*********************************************
از زرنگی می پرسن دو دوتا میگه چهارتا برای جایزه بهش چهارتا گردو می دن.
یه روز دیگه ازش می پرسن دو دو تا می گه یه گونی.
*********************************************
بابای یکی میمیره، مجلس ختمش رفیقاش همه میان بهش تسلیت میگن.
بنده خدا خیلی احساساتی میشه، میگه: به خدا خیلی زحمت کشیدین تشریف آوردین، ‌شرمنده کردین... ایشالله ختم پدرتون جبران می‌کنم!
*********************************************
روزی از یک چوپان می پرسند:این همه چوپانی کردی رو اخلاقت تاثیر نگذاشته؟
می گه:نع...نع..نع!!!
*********************************************
از آقای خیابانی میپرسن: به نظر شما اگه آمریکا افغانستان و عربستان رو بگیره، به کره و چین هم حمله کنه تکلیف ایران چی میشه؟
خیابانی میگه: چی میشه نداره که، ایران میره جام جهانی! 
*********************************************
اولی:به نظر تو موقع تشیع جنازه جلوی تابوت باشی بهتر است یا پشت تابوت؟
دومی:فرقی نمی کند فقط باید سعی بکنی داخل تابوت نباشی.
*********************************************
یوسف دوان دوان به دفتر مدرسه وارد شد و گفت آقای ناظم کمک کنید الان نزدیک به نیم ساعت است که پرویز با بردارم دعوا می کند و داره اون رو میزنه .
ناظم در حال خروج از پرویز پرسید:چرا زودتر نیامدی بگویی؟
پرویز سری خاراند و گفت:اخه تا الان داداشم داشت اونو میزد.
*********************************************
یه روز به یه مرد یه اسب می دن که برای اولین بار اسب سواری کنه اون هم بدون زین خلاصه مرد سوار اسب میشه و اسب همینطور که یورتمه می ره مرد به طرف عقب سر می خوره تا اینکه پس از مدتی به انتهای اسب (دم اسب) می رسه.
ناگهان داد می زنه: این اسب تموم شد یکی دیکه بیارین!!!
*********************************************
یکی رفت انگلیس. صبح پاشد با زنش رفت بیرون توی خیابون.
یه مرده از کنارشون رد شد و گفت: «گود مورنینگ سر». اون جواب داد: «سر مورنینگ گود»!
زنش پرسید اوا آقا جعفر چی شد؟
گفت هیچی! این یارو انگلیسیه گفت: «سلام علیکم» و منم بهش گفتم: «علیکم سلام»
*********************************************
یکی خیلی کار بد کرده بوده می برنش جهنم.
تو وسط راه میگن به تو یه آوانس میدیم ، میگه چی؟
میگن اینجا 2 نوع جهنم داریم یکی جهنم ایرانی ها و یکی جهنم خارجی ها.
میپرسه فرقش چیه؟
میگن تو جهنم خارجی ها هفته ای یک بار قیـر داغ میریزن تو دهنتون اما تو جهنم ایرانی ها هر روز.
خلاصه میگه من میرم تو جهنم خارجیا.
یه چند ماه بعد میبینه اینجا خیلی ناجوره میگه خوب شد تو جهنم ایرانی ها نرفتم که کارم زار بود اما بد نیست یه سری به اونها بزنم تا به اینجا راضی باشم خلاصه میره میبینه همه نشستن دارن حرف می زنند خبری هم از قیر داغ نیست ،می پرسه: جریان چیه؟
میگن: بابا اینجا یک روز قیر نیست ، یک روز قیف نیست ، یه روز قیر و قیف هست اما مامورش نیست!
*********************************************
به یکی میگن: چرا همش داری دور میدوون با ماشینت میچرخی؟
می گه: راهنمام گیر کرده!!
*********************************************
یکی کولرش خراب میشه، به بچه هاش می گه: مگه نگفتم 4 نفری جلو کولر نشینید.
*********************************************
دو نفر میرن تهران یک فولکس قورباغه ای میخرن، برمیگردن طرف شهرشون.
نزدیکای شهرشون یهو فولکسه خاموش میشه، هرکار میکنن دیگه روشن نمیشه. یکیشون برمیگرده به اون یکی میگه: برو نگاه کن ببین ماشین چه مرگش زده.
اون یکی درِ کاپوتو باز میکنه، یک نگاه میکنه با تعجب میگه: بیا که ماشین موتور نداره!
خلاصه اولی پیاده میشه میاد یک نگاه میندازه، میگه: برو از صندوق عقب ابزار بیار، خودم درستش میکنم!
اون یکی میره درِ صندوق عقب رو وا میکنه، یهو داد میزنه: بیا که از تهران تا اینجا دنده عقب اومدیم.
*********************************************
یکی دکتر آزمایشگاه بود و روی یه مگس داشته آزمایش میکرده یه روز بالهای مگس رو ازش جدا میکنه بعد به مگسه میگه بپر! مگسه نمیپره برای بار دوم و سوم تکرار میکنه که بپر! ولی مگسه نمی پریده ! در آخر نتیجه آزمایش رو اعلام میکنه: که اگر بالهای مگس را از تنش جدا کنید گوشهایش نیز کر میشود !
*********************************************
به یه مرده میگند: ماشینت چه رنگیه ؟
میگه:نوک مدادی.
میگند:دروغ نگو ماشینت قرمزه!
میگه مگه نوک مداد قرمز نداریم!!!
*********************************************
یه روز یه بنده خدایی همه چراغ قرمزا رو پشت سر هم رد میکنه و به هشدار پلیسم هیچ توجهی نمیکنه.
بالاخره پلیس تعقیبش میکنه و یه جایی نگهش میداره.
ازش میپرسه چرا پشت چراغ قرمزا واینمیسادی و همه شونو رد میکردی؟
میگه من از یه نفر آدرس پرسیدم گفت چراغ اولو رد میکنی چراغ دومو رد میکنی رسیدی چراغ سوم میپیچی دست راست!
*********************************************
یکی می میره میره اون دنیا . ازش میپرسن میری بهشت یا جهنم ؟
نگاه می کنه به جهنم می بینه دار و درخت و آب و بلبل و همه چیز مرتبه. میگه میرم جهنم .
تا درو باز می کنن می بینه شعله های آتیش از همه جا بلند شده . شاکی میشه میگه این که این طوری نبود .
میگن یه مدت کسی نیومده بود رفته بود رو screen saver.
*********************************************
یارو داشته تو اتوبان 180 تا سرعت میرفته، افسره جلوشو میگیره.
بهش میگه: شما گواهینامه دارین؟
یارو میگه نخیر!
میگه: کارت ماشین چی؟
مرده میگه: دارم ولی مال خودم نیست، مال اون بدبختیه که جسدش تو صندوق عقبه!
افسره کف میکنه، میره سریع به مافوقش گذارش میده.
خلاصه بعد از یک ربع سرهنگ مافوقش میاد.
از مرده میپرسه: آقا شما گواهینامه و کارت ماشین ندارین؟!
یارو میگه: چرا قربان، بفرمایین! دست میکنه از تو داشبرد گواهینامه و کارت ماشین رو درمیاره، میده خدمت سرهنگ.
سرهنگه میگه: میتونم صندوق عقب ماشینتونو بازرسی کنم؟
یارو میگه: خواهش میکنم، بفرمایید سرهنگه میره در صندوق عقب رو باز میکنه میبینه اونجا هم خبری نیست.
برمیگرده به مرده میگه: ولی زیردست من گزارش داده که شما گواهینامه و کارت ماشین ندارین و یه جسد هم تو صندوق عقب ماشینتونه!
یارو میگه: نه قربان دروغ به عرضتون رسوندن! خودتون که مشاهده کردین. به خدا این افسره عقده ایه! دوست داره بیخودی به ملت گیر بده! لابد بعدشم گفته که من داشتم ... .
*********************************************
یه هواپیما تو قبرستون سقوط میکنه، فردا رادیو میگه: شب گذشته یک فروند هواپیمای توپولوف در حومه شهر سقوط کرده و تا این لحظه 34513 جسد کشف شده! عملیات برای یافتن اجساد بقیه قربانیان همچنان ادامه دارد!
*********************************************
یکی میره خواستگاری، اسم دختره پروانه بوده ولی اون که قاط زده بوده، یک بند بهش میگفته آهو خانوم! خلاصه وقتی دختره میاد چایی تعارف کنه، اون میگه: دست شما درد نکنه آهو خانوم! دختره شاکی میشه، میگه: بابا اسمه من پروانه‌ست نه آهو. اون میگه: ای بابا فرقی نداره... حیوون حیوونه دیگه
*********************************************
یکی 10 تومن میندازه تو صندوق صداقات، هنوز دوقدم رد نشده بوده،‌ یک ماشین میزنه بهش، درب و داغونش میکنه. همون وقت یک بابای دیگه‌ای داشته یک پولی مینداخته تو همون صندوق، ‌اون با حال زار پامیشه، ‌میگه: آقا پولتو اونتو ننداز، اون صندوقش خرابه!
*********************************************
دو نفر میرن یک رستوران کلاس بالا، ‌دو تا کوکا سفارش میدند‌، بعد هم یکی یک ساندویچ از کیفشون درمیارند، ‌شروع می‌کنند به خوردن. گارسونه میاد میگه: ‌ببخشید،‌شما نمی‌تونید اینجا ساندویچ خودتونو بخورید. اونا یک نگاهی به هم می‌کنند، ‌ساندویچاشونو باهم عوض می‌کنند!
*********************************************
یه جایی جشن بوده، یکی همینجوری میره تو و شروع میکنه به رقصیدن و بخور بخور. یکی ازش میپرسه: ببخشید! شما رو کی دعوت کرده؟ اون میگه: من از خونواده عروسم. یارو میگه: ببخشید، ولی اینجا جشن تولده!
*********************************************
تلویزیون داشته گل خداداد عزیزی رو به استرالیا نشون میداده، یکی تماشا می‌کرده. دو سه بار که صحنه آهسته گل رو نشون میدن، یکی شاکی میشه، میگه: ‌حالا اونقدر نشون بده تا اون دروازه بان بگیردش!
*********************************************
یکی میفته تو جزیره آدم خورا، آدم خورا می‌گیرنش، رئیسشون میگه: اینا رو پوستشون رو میکنیم باهاش قایق درست میکنیم. اون هم یه چاقو ور میداره می‌گذاره رو شکمش، میگه: جلو نیاید وگرنه ‌قایقتونو سوراخ میکنم!
*********************************************
یکی با زنش دعواشون شده بوده، ‌با هم حرف نمی‌زدند. زنش وقتی شب میره بخوابه، یک یادداشت برایش می‌گذاره که: منو فردا ساعت 6 بیدار کن. صبح زنه ساعت 10 از خواب پا میشه، ‌می‌بینه شوهرش براش یک یادداشت گذاشته که: پاشو زن! ساعت شیشه!
*********************************************
یکی با ماشین میره تو دره، بهش میگن: چی شد بابا؟ چرا افتادی تو دره؟ میگه: والله ما داشتیم تو جاده با ماشین میرفتیم، هی جاده پیچید، من پیچیدم، ‌دوباره جاده پیچید، باز من پیچیدم،‌ یهو جاده پیچید، من نپیچیدم!
*********************************************
یکی تو کلیسا نشسته بوده، یهو می‌بینه یه دختر میاد تو. میدوه میره پشتِ یه مجسمه قایم میشه. دختره میاد میشینه جلوی محراب و میگه: ای خدا! تو به من همه چی دادی، پول دادی، قیافه دادی، خانواده خوب دادی...فقط ازت یه چیز دیگه میخوام..اونم یه شوهر خوبه ...یا حضرت مسیح‌! خودت کمکم کن! یکی از پشت مجسمه میاد بیرون میگه: عیسی هل نده!‌ خودم میرم!
*********************************************
- ببینم شما چند سال دارید؟
- ۹۷ سال.
- خب خانم چند سال دارند؟
- ۹۵ سال.
- و شما در این سن تقاضای طلاق کردید؟
- راستش قصد داشتیم خیلی زودتر از اینها این کار رو بکنیم اما خانم گفت بچه ها کوچکند بگذار بزرگتر بشوند بعدا"...!!!
نوشته شده توسط نگار در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 15:14 | لینک ثابت |

نوشته شده توسط نگار در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 15:8 | لینک ثابت |

یادته اون عهد و پیمون که با هم دیگه بستیم / قول دادیم تو درد و غصه درمون همدیگه باشیم / قول دادیم واسه هر نگاه عاشقونه یک همراز باشیم /حالا تو می گی من میخوام برم / پس اون قولی که دادی چی میشه/ تو می گی آخه دردی دیگه ندارم که تو درمونش باشی / فریاد کشیدمو گفتم پس درد من چی میشه /آره با سکوتت من تا آخر خط رو خوندم/ که تو منو واسه درد خودت می خواستی / حالا که دیگه دردی نداری می خوای به این بهانه از من رها شی / باشه برو به سلامت پشت سرتم نگاه نکن که یکی پر درد یک گوشه اینجا تنها نشسته / ولی اینو بدون دنیا همش اینطوری نمیمونه /یک روزی یک جایی می یای به سراغم/ فریاد می کشی و میگی برگرد که دوباره کوه غصه ام /اون وقت که دیگه اون منم که نمیشنوم فریادت / نمیشنوم فریادت......نمیشنوم فریادت....منم که نمیشنوم فریادت / نمیشنوم فریادت......نمیشنوم فریادت.... 

نوشته شده توسط نگار در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 14:59 | لینک ثابت |

می گن یه روز لیلی واسه مجنون پیغام فرستاد که انگار خیلی دوست داری

منو ببینی ؟ اگه نیمه شب بیای بیرون شهر کنار فلان باغ میبینمت

مجنون که شیفته دیدار لیلی بود چندین ساعت قبل

از موعد مقرر رفت و در محل قرار نشست.

نیمه شب لیلی اومد و وقتی اونو تو خواب عمیق دید از کیسه ای که به همراه

داشت چند مشت گردو برداشت و ریخت تو جیبهای مجنون و رفت.

مجنون وقتی چشم باز کرد خورشید طلوع کرده بود آهی کشید و گفت:

ای دل غافل یار آمد و  ما در خواب بودیم.افسرده و پریشون برگشت به شهر.

در راه یکی از دوستانش اونو دید و پرسید: چرا اینقدر ناراحتی؟!

و وقتی جریان را شنید با خوشحالی گفت: این که عالیه !

آخه نشونه اینه که لیلی به دو دلیل تو رو خیلی دوست داره !

دلیل اول اینکه: خواب بودی و بیدارت نکرده! و به طور حتم به خودش گفته :

اون عزیز دل من که تو خواب نازه پس چرا بیدارش کنم؟!

و دلیل دوم اینکه: وقتی بیدار می شدی گرسنه بودی و لیلی

طاقت این رو نداشت پس برات گردو گذاشته تا بشکنی و بخوری !

مجنون سری تکان داد و گفت: نه !

اون می خواسته بگه:

تو عاشق نیستی ! اگه عاشق بودی که خوابت نمی برد !

تو رو چه به عاشقی؟ بهتره بری گردو بازی کنی !

حالا به نظرتون کدومشون درست گفتن؟

نوشته شده توسط نگار در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 14:57 | لینک ثابت |

نوشته شده توسط نگار در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 ساعت 10:58 | لینک ثابت |

قطره دلش دریا می خواست.خیلی وقت بود كه به خدا گفته بود. هر بار خدا می گفت از قطره تا دریا راهی است طولانی.راهی از رنجو عشق و صبوری.هر قطره را لیاقت دریا نیست. قطره عبور كردو گذشت.قطره پشت سر گذاشت.قطره ایستادو منجمد شد.روان شد و راه افتاد.قطره از دست داد و به آمان رفتو هر بار چیزی از رنج و عشق و صبوری آموخت.تا روزی كه خدا گفت امروز روز تست.روز دریا شدن.خداوند قطره را به دریابه دریا رساند.قطره طعم دریا را چشید.طعم دریا شدن را.اما.... روزی قطره به خدا گفت :از دریا بزرگتر آری از دریا بزرگتر هم هست؟ خداوند فرمود :هست. قطره گفت :پس من آن را می خواهم.بزرگتر را .بی نهاین را. خدا وند قطره را برداشت. در قلب آدم قرار دادو گفت:اینجا بی نهایت است.. آدم عاشق بود .به دنبال كلمه ای می گشت تا عشقف را روی آن بریزد.اما هیچ كلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت.آدم همه عشق را توی یك قطره ریخت.قطره از قلب عاشق عبور كردو و قتی از چشم عاشق چكیدخداوند گفت: حالا تو بی نهایتی, چون عكس من در اشك چشم عاشق است

نوشته شده توسط نگار در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 13:23 | لینک ثابت |

امشب روبروی پنجره نشسته ام چند شبی است با قلبی زخمی و پریشان در انتظار دیدار تو با چشمهای گریان سپری می کنم من در بیمارستان این زندان بی صدا و ارام تک و تنها

با غمهای بی کران همیشه گوشی تلفن همراهم در دستم است تا شاید زنگی تپش قلبم رو بلرزاند و مرهمی برای این زخم پریشانم باشد ولی حیف که تو اینقدر بیوفا بودی که یک بار هم بدیدنم نیومدی ، تو یانقدر بیوفا بودی که برای یک بار هم احوال پریشان حالم رو تنها با تلفن هم نپرسیدی تا صدایت ارامش درد و غمهایم شود در این غربت و تنهایی وای که من چقدر به عشق تو اعتماد داشتم ولی تو با این رفتارت نشون دادی که هرگز محبت من در قلب تو وجود ندارد تو امروز با این سکوتت به من فهماندی که بودن یا نبودن من برایت هرگز اهمیتی ندارد من فکر می کردم که در دقایق زندگی و مرگم تو بالای سرم خواهی امد تا در وقت بهوش اومدن چشمهایم رو در چشمهایت حلقه کنم و زندگی دوباره رو با زیبایی چشمهای پر از عشق تو دوباره اغاز کنم تا از ناکامی زندگی نجات یابم و امیدی دوباره در زندگی فراهم کنم با قلب پر از مهر تو ولی حیف که من چه اشتباه بزرگی کردم که همه وجودم رو تنها به انتظار تو سپری کردم فکر می کردم که تو عشق بزرگ زندگی من خواهی بود و هرگز ترکم نخواهی کرد وایی که این مدت انتظار چقدر سخت گذشت

 

 

                                                                                         سمکو

نوشته شده توسط نگار در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 12:30 | لینک ثابت |

atrnk5.jpg                    127106-b.jpg                                              نگار من رفتی تو از کنار من                     وای از منو این دل بیقرار من             رحم میکنه خدا به روزگار من

دل ناگرونم که زیادت برم                         نمیره این غصه دیگه از سرم             یادم بمون ای مهربون یه وقت نشی نا مهربون

همه رفتن کسی با ما نموندش          کسی خط دل ما رو نخوندش

همه رفتن ولی این دل مارو همون که فکر نمی کردیم سوزوندش1221.JPG

شبا که تنها توی راهی محو نگاه اون ستاره هایی           یادت باشه که یارت یه گوشه ای نشسته تو تنهایی

 

حرفات همش حرف از دوستت دارم بود                 چشات می گفت دلت گرفتارم بود

یادم بمون یه وقت نرم زیادت                     یادت باشه  یادت باشه کی بود که هی عشقو نشون میداد

نوشته شده توسط نگار در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 17:11 | لینک ثابت |

سایت گوگل در اقدامی عجیب و با زیر پا گذاشتن قوانین سازمان ملل در سایت خود نام خلیج فارس را به خلیج عربی تغییر داده، اگر يك ميليون نفر اعتراض خودشون رو به اين آدرس بفرستند گوگل مجبور به برگرداندن خليج عربي به خليج فارس ميشه لطفا ساكت نشينيد اين خبر رو به اطلاع همه برسونيد